عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

سارینا و کادوهای تولد یک سالگی اش ...

  همه مهمون ها زحمت کشیدن و ما رو شرمنده کردن و هدیه برای تولدت آورده بودن.... سارینا در لباس کفش دوزکی اش: سارینا و کادوهای تولد کفش دوزکی اش:     مامان جونی و بابا جونی: یک بلوز و شلوار خوشگل و 50 هزار تومان بابا جونی و سارینا... کلا خیییلی خییلی هوات رو داره، ایشالاه که بتونی زحمت هاشون رو جبران کنی.    مامانی منیژه و بابایی حسین: یک جفت گوشواره خوشگل ( عزیزم دلم نمیاد گوشات رو سوراخ کنم و فکر نمی کنم که به این زودی بتونی از گوشواره هات استفاده کنی ... ) خاله زهرا: یک عروسک خرسی خوابیده خیلی خوشگل که یکی از مواردی بود که می خواستم بر...
17 ارديبهشت 1391

24 فروردین 1391 ( جشن تولد یک سالگی عشق من و بابایی )

  عزیز دلم، سارینا جونم، خلاصه اینکه بعد از کلی انتظار بعد از ظهر ٢٤ فروردین ١٣٩١ رسید. تولد یک سالگی دخترم..... عمه فرزانه شون، عمه مریم شون، عمو مهدی شون خیییلی ما رو شرمنده کردن و خودشون رو به جشن تولدت رسوندن، دستشون درد نکنه .... تقریبا همه مهمون هامون اومده بودن و جشن خیلی با شکوهی شد . یک عصرانه مفصل به همراه شام که بیشتر زحمت شام به عهده مامانی منیژه و مامان جونی افتاد، خلاصه اینکه همه کمک کردند و جشن خوبی شد. ابتدا عکس عروس خانوم رو ببینید:   خدا رو شکر کل مراسم رو دختر خوب و خوش اخلاقی بودی ولی بیشتر مراسم دستت تو دهنت بود و نشان دهنده این بود که دندون توی راه داری...  ...
16 ارديبهشت 1391

جشن تولد یک سالگی سارینا جونم با تم کفش دوزکی...

  عسل دلم توی این پست فقط عکس های مربوط به  تزئینات کفش دوزکی جشن تولدت رو برات می گذارم و ایشالاه توی پست های بعدی گزارش کامل از جشن تولدت رو برات می نویسم... فلش به طرف تولد کفش دوزکی سارینا جون...   عکس پایین مربوط می شه به شعر مشهوری که عمو حسین برات سروده: این عکس مربوط می شه به شعری که ما از دفتر شعر سارینای آقای خداویس دهقانی گرفته ایم با عنوان دخترم..... توی پست های بعدی متن کامل شعر رو برات می گذارم... این هم عکس هایی از چهره ماه دخترم که روی شاسی زده بودیم ...     عکس های پایین مربوط می شه به میز عصرانه ای که...
15 ارديبهشت 1391

سارینا و یک شب قبل از جشن تولد...

دیگه چیزی نمی گم و وقتی خودت عکس ها رو ببینی متوجه می شی: روبان هایی که برای تزئینات تولدت بود رو کاملا دور خودت پیچیده بودی و نیم ساعتی سرگرم بودی. وقتی بابایی بادکنک ها رو باد می کرد تو هم اصرار داشتی که مثل او بادکنک های باد کرده رو به طرف دهنت ببری و کلی سرت رو گرم کردیم که دست از سر بادکنک ها برداری. هر جای خونه که تنهات می گذاشتیم، در عرض چند ثانیه خودت رو به نردبان می رسوندی و حتی یک بار خدا بهت رحم کرد و برای چند ثانیه که دیر رسیدیم، ٢ تا از پله های نردبان رو بالا هم اومده بودی که بابایی کلی از شاهکارت عکس گرفت!!!   چند باری که می خواستیم از نردبان دورت کنیم، گریه می افتادی به همین خاطر چند باری ...
13 ارديبهشت 1391

سارینای نازم تولدت مبارک.....

  جشن تو جشن تولد تموم خوبیاست         جشن تو شروع زیبای تموم شادیاست                     جشن تو شروع یک روز مقدس برام                                وقت شکرگزاریه به سوی درگاه خداست عزیزم هدیه من برات یه دنیا عشقه            زندگیم با بودنت درست مثل بهشته...   ...
13 ارديبهشت 1391

یک هفته مانده به تولد 1 سالگی عسلم...

عزیز دلم، من و بابا محمد تقریبا از ٩ فروردین کارهای تولدت رو شروع کردیم و به ویژه مامان محدثه ات که شب و روزش رو یکی کرده تا مراسم باشکوهی رو برای دخترش بگیره... کلا شب ها بعد از اینکه خانوم رو می خوابوندم، تازه کارم شروع می شد و تمام وسایل رو پهن می کردم و دور از شما تا ساعت ٤ و ٥ صبح کارهای تولد رو انجام می دادم... خانوم که روزها بیدار بودن نمی شد کاری کرد و ایامی که خواب بودی از نهایت فرصت استفاده می کردیم. من و بابایی هم تصمیم گرفتیم که تولد دخترمان رو کفش دوزکی اجرا کنیم... تمام تزئینات رو خودمان درست می کردیم.... کار اصلی بابا محمد درست کردن فیلم تولدت بود که خییییییییلی عالی شده بود با اون عکس های ماهت......
13 ارديبهشت 1391

بیشترین قدمی که برداشتی.....

الهی فدات بشم، که یک کمی تنبل هستی و به سختی قدم برمی داری و روز به روز به تولد 1 سالگی ات نزدیک تر می شی ولی از راه رفتن کاملت خبری نیست.... ( اگه مامان جونی بشنوه که چنین حرفی زده ام، سریع می گه دخترم اصلا هم تنبل نیست و به وقت و موقع خودش راه می افته.) بیستم فروردین برای شام خونه عزیز اقدس شون بودیم، که خانوم خانومای ما ایستاده به پشتی تکیه داده بود و بقیه افراد هم در حال تلویزیون دیدن بودن که ناگهان دیدم همه یک جورایی دهنشون بند اومده و بعد از چند لحظه با صدای بلند برات دست زدند و قربون صدقه ات رفتند.... بله عزیزم، مثل اینکه وقتی توی حال خودت بودی، بدون اینکه متوجه بشی راه افتاده بودی و نزدیک به 2 متر رو راه ...
9 ارديبهشت 1391

کارهای دخترم در 13 روز عید...

عزیزم، باز کردن کشوهای اتاقت و ریختن لباس های داخلش به بیرون، یکی از سرگرمی هایی هست که توی ١٣ روز تعطیلات یاد گرفته ای : ماشالاه به دختر رقاصم که تقریبا نانای کردن رو هم از طریق باباش یاد گرفته و کاملا برای تولدش آماده شده. به این طریق که ٤ تا انگشت دستش رو کاملا بالا پایین می کنه و مچ دستت رو هم می چرخونی...   توی پست مربوط به تولدت عکس هایی از نانای کردن خانوم رو می گذارم. دخترم از لحاظ معنوی هم به خودش می رسه و وقتی می بینه که من یا بابا محمد داریم نماز می خونیم، سریع با خنده خودش رو به مهر می رسونه و یک یا دوبار حرکت سجده رو به تقلید از ما انجام میده و بعدش مهر رو به دهانش می گیره و فرار ...... ...
9 ارديبهشت 1391

دوازدهم و سیزدهم فروردین 1391

عزیزم، دوازدهم فروردین 1391، برای شام دایی محمدشون، عمو سعید شون و آقاجون شون و بابایی حسین شون خونمون دعوت بودن... خدا رو شکر مهمانی به خوبی انجام شد و این هم چند تا عکس است که الهام و عمه راضیه آخر شب ازت گرفته اند با چادر خودت: مواقعی که می خوام نماز بخونم، برات چادر کوچولوی خودت رو  که مامانی منیژه روی سیسمونی ات گذاشته بود میارم و مدتی که دارم نماز می خونم، برای خودت سرگرمی و دائما چادر رو سرت می اندازی و در میاری و بعضی مواقع هم یک کمی مثل من سجده رو انجام می دی، به این صورت که کاملا سرت رو به حالت خوابیدن روی زمین می گذاری. قبل از اینکه مهمان ها بیایند، عمو محسن (دوست بابا محمد) ...
7 ارديبهشت 1391